یادگارخودم

خرید بک لینک
از دستم حسابی عصبانی بود ، راه می رفت و داد میزد اینجوری درست نیست ، چرا باید انقدر ساده به موضوع نگاه کنی ؟ من نمی تونم قبول کنم ، بعد کیفش رو از روی میز برداشت و از اتاق بیرون رفت ، خیلی وقت بود که می شناختمش ، همیشه کارهاش منظم و مرتب بود ، همکار خوبی بود و برای کار از جون و دل مایه میذاشت ولی از کار آخر خیلی خسته شده بود ، کارفرمای خیلی سخت گیر و وسواسی داشتیم ، خیلی از مواردی که هم می گفت واقعا درست نبود و حق با ما بود ولی قبول نمی کرد به حدی که منم کلافه شده بودم ولی کار بود و باید قرارداد رو انجام می دادیم .از شرکت خارج شد و من تنها روی صندلی لم داده بودم و داشتم به گذشته فکر می کردم چقدر پروژه انجام داده بودیم و چه راه سختی رو گذرونده بودیم ، وقتی تازه کار شرکت رو شروع کرده بودیم همه ماها جوون بودیم و انرژی زیادی داشتیم و هر کاری رو هرچقدر سخت با تلاش زیاد انجام می دادیم ، این کار از اون کارها سختر نبود ولی ماها دیگه اون آدم سابق نبودیم ، خیلی زود خسته می شدیم و حاضر به شنیدن حرفهای بی حساب نبودیم ، اون اوقع هرکی هر حرف غیر منطقی هم میزد باهاش کنار می اومدیم ویه راهی برای حلش پیدا می کردیم ، ولی الان دیگه حوصله نداشتیم ، توی جلسات خیلی زود از کوره در می رفتیم ، حتی قراردادهای نیمه کاره هم داشتیم که قیدش رو زده بودیم ، کاری که قبلا ها اصلا امکان نداشت اتفاق بیفته ، سیگارو از روی میز برداشتم و رفتم توی بالکن و روی صندلی نشستم و روشن کردم ، من و این سیگار باهم خیلی از روزهای سخت رو گذرونده بودیم ، هر وقت کار سختر می شد سیگار نقش پررنگتری داشت ، یه بار که توی یکی از شبهایی که توی دفتر تنها مونده بودم تا کار رو جلو ببرم ساعت 3 صبح سیگار تموم کردم ، کلافه بودم و جایی هم نزد یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1400 ساعت: 19:47

از آخرین باری که برای پروژه رفتم و شب موندگار شدم خیلی وقت بود که گذشته ، جلسه تا دیر وقت طول کشیده بود منم خسته شده بودم توی هتل شایان یه اتاق رزرو کرده بودن ، از محل جلسه تا هتل برای من که عادت به پیاده روی داشتم راه زیادی نبود ، از آخرین بار که جزیره رفته بودم دوسالی گذشته بود آخرین بار همراه محسن اومده بودم ، اون روزها محسن بخاطر از دست دادن مادرش خیلی بهم ریخته بود ، من شبهای جزیره و راه رفتن توی اسکله رو خیلی دوست داشتم ، شبها با  میرفتیم روی اسکله و راه میرفتیم و هر از چندگاهی فاصله میگرفت و توی تنهایی اشک می ریخت ، محسن خیلی به مادرش وابسته بود ،  توی بچگی پدرش رو از دست داده بود و مادرش به سختی اون و خواهرش رو بزرگ کرده بود ،  وقتی وارد بازار کار شد خیلی برای آرامش مادرش تلاش کرد و واقعا هم کم نذاشت ولی این اواخر مادرش بخاطر مریضی که داشت خیلی اذیت شد و توی دو سال ذره ذره جلوی چشمهاش تحلیل رفت و با وجود تمام تلاش هاش از دنیا رفت ، محسن می گفت من هرکاری براش بکنم نمی تونم اون جوونی که به پای ما ریخت رو براش برگردونم و جبران کنم ، روزی که مادرش فوت کرد من کنارش بودم ، شب قبلش حال مادرش بد شده بود و به بیمارستان برده بودن ، محسن تا صبح بیمارستان بود و ساعت ۱۰ که خواهرش اومده بود محسن مستقیم اومده بود دفتر ، وقتی خواهرش زنگ زد محسن قبل از اینکه جواب بده نگاهی بهم کرد و گفت فکر کنم تموم کرده ، وقتی جواب داد  رنگش شبیه گچ شده بود و حرفی نزد و روی صندلی وا رفت تا روز هفتم من همراش بودم محسن حتی یه قطره اشک هم نریخت و همه وصیت های مادرش رو مو به مو انجام داد توی بهشت زهرا قطعه ۸۶ کنار پدرش دفنش کردن ، مراسم با شکوهی برگزار ک یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 189 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1400 ساعت: 19:47

داد می زنم :این دیگه آخرشه این همه زحمت و تلاش آخرش این نتیجه اش ، ما چقدر برای این پروژه زحمت کشیدیم حالا ادامه کار رو دارید به یه نفر دیگه میدید؟خیلی وقت بود که فهمیده بودم که اصل بر کار نیست همیشه حاشیه بر کار اولویت داشته ولی نمی خواستم باور کنم ، حالا همه چیز چرخیده و من باید تمام باورهای همه سالهای کاریم رو دور بریزم ، توی تمام این سالها فارغ از همه اتفاق هایی که افتاده بود با اصول خودم جلو رفته بودم ، این چند سال آخر متوجه تغییر شرایط شده بودم ولی نخواسته بودم باور کنم ولی آخرین اتفاق آخرین میخ بر تابوت اعتقادات من بود ، جلسه تعیین برنده مناقصه ، هیچ کدوم از شرکت کنندگان تجربه و توانمندی تیم مارو نداشت وقتی نتایج رو اعلام کردن توی صندلی خشکم زد ، یه شرکت تازه کار بدون انجام حتی یک پروژه مشابه برنده اعلام شدن ، خانم شهسواری بهم گفت مهندس بلند شو بریم تموم شد ، گفتم شما برید من بعدا میام ، گفت ماشین دم در منتظره ، گفتم میخوام کمی قدم بزنم ، گفت منم بدم نمیاد قدم بزنم ، گفتم پس ماشین رو بفرست بره ، از خیابون پاکستان به سمت خیابون عباس آباد راه افتادیم ، ده سال پیش با این کارفرما اولین پروژه رو شروع کردیم ، حالا از اون تیم همه بجز من و مژده مهاجرت کردن ، کانادا ، استرالیا ، من اون روزها با همشون مخالف بودم ، سعید بهم گفت ده سال دیگه فقط برات پشیمونی می مونه ، گفتم ده سال دیگه شما برمیگردید،  حالا بعد از ده سال حرف سعید توی گوشم زنگ میزنه ، مژده (خانم شهسواری )هم ده سال پیش اونجا بود ، گفت داری به چی فکر میکنی ؟ گفتم ده سال پیش یادته سعید گفت که ده سال بعد پشیمون میشی ، الان اون روزه ، پشیمون شدم ، آستینم رو بسمت خودش کشید ، برگشتم نگاهش کردم چشماش پر از اشک بود یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 229 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1400 ساعت: 19:47

صفحه بندی