از دستم حسابی عصبانی بود ، راه می رفت و داد میزد اینجوری درست نیست ، چرا باید انقدر ساده به موضوع نگاه کنی ؟ من نمی تونم قبول کنم ، بعد کیفش رو از روی میز برداشت و از اتاق بیرون رفت ، خیلی وقت بود که می شناختمش ، همیشه کارهاش منظم و مرتب بود ، همکار خوبی بود و برای کار از جون و دل مایه میذاشت ولی از کار آخر خیلی خسته شده بود ، کارفرمای خیلی سخت گیر و وسواسی داشتیم ، خیلی از مواردی که هم می گفت واقعا درست نبود و حق با ما بود ولی قبول نمی کرد به حدی که منم کلافه شده بودم ولی کار بود و باید قرارداد رو انجام می دادیم .از شرکت خارج شد و من تنها روی صندلی لم داده بودم و داشتم به گذشته فکر می کردم چقدر پروژه انجام داده بودیم و چه راه سختی رو گذرونده بودیم ، وقتی تازه کار شرکت رو شروع کرده بودیم همه ماها جوون بودیم و انرژی زیادی داشتیم و هر کاری رو هرچقدر سخت با تلاش زیاد انجام می دادیم ، این کار از اون کارها سختر نبود ولی ماها دیگه اون آدم سابق نبودیم ، خیلی زود خسته می شدیم و حاضر به شنیدن حرفهای بی حساب نبودیم ، اون اوقع هرکی هر حرف غیر منطقی هم میزد باهاش کنار می اومدیم ویه راهی برای حلش پیدا می کردیم ، ولی الان دیگه حوصله نداشتیم ، توی جلسات خیلی زود از کوره در می رفتیم ، حتی قراردادهای نیمه کاره هم داشتیم که قیدش رو زده بودیم ، کاری که قبلا ها اصلا امکان نداشت اتفاق بیفته ،
سیگارو از روی میز برداشتم و رفتم توی بالکن و روی صندلی نشستم و روشن کردم ، من و این سیگار باهم خیلی از روزهای سخت رو گذرونده بودیم ، هر وقت کار سختر می شد سیگار نقش پررنگتری داشت ، یه بار که توی یکی از شبهایی که توی دفتر تنها مونده بودم تا کار رو جلو ببرم ساعت 3 صبح سیگار تموم کردم ، کلافه بودم و جایی هم نزد یادگارخودم...
ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1400 ساعت: 19:47